۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

پاگشای نور!

برخیز! با توام ای دلگشای نور
برخیز! تا رویم در راستای نور
ما این نبوده ایم از نسلهای شب
برخیز! تا شویم از بچه های نور
از ذره ذرۀ هر صبح در کنار
با هم بنا کنیم هفت آسمان نور
از خود جدا کنیم این هاله های نحس
شاید قرین شویم با همصدای نور
روزی رسد، دل خود فرش می کنیم
در جمع لاله ها، در پاگشای نور

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

کمی هم آسمانی!

می روم آنسوی بیسو
تا کنم دل را تهی از
هر چه درد و غم بود او
دلی خواهم فقط نیکو
فقط پاک و
فقط خالی،
دلی خواهم فقط آبی!

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

یاد

غروب شد، دلم
در آن زمین دیشبی
کنار خواهرم،
برادرم...
نیامده ست با من او
آبها درختها و کوههاست
که بین ما نشسته اند

کاش دوباره صبح می شدو...

...
دلم کنار من و با من است.

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

پرشور اما خالی و خاموش


این منم تا بیابانها،
                  خالی
تا به دریا،
           پرشور
تا ابدیت،
         خاموش.

خالی!
      پرشور!
               خاموش!
                        نعره می زند استخوانهای فرسوده فصل باد.

این
منم...!

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

شب

شب است و ماه دیگر نمی خواهد
بروی همگنان من
که از هر سو به او محتاج،
                                  بتابد تا شوم خرم

من او را باز می خواهم
نمی خواهم بدون او
شود شامم سیه چون قیر

شب است و ماه را می خواهم
سپید و پاک
            تنها در دل این شب سیاهی ها.

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

سکوت

زمانی برای زیستن
                     برای گریستن...
او را دوست دارم

و خواهم داشت.

با درود!

با ایجاد این وبلاگ می خواهم درون نوشته هایی داشته باشم. البته آنچه را می نویسم جز ساخته ها و پرداخته هایی از درون من نیست.