دیر گاهی است که از دنیای وبلاگ ها خبری ندارم، نه وبلاگی می خوانم و نه می دانم که وبلاگم کجاست، به هر صورت به خاطر اینکه برای بروز رسانی چیزی گفته باشم نوشته کوتاهی را که در راه کابل-مزار روی دفتر یادداشتم داخل موتر نوشته بودم، می گذارم اما باید بگویم به یاد خواهرم که یک سال و پنج ماه پیش با ما خداحافظی کرد و برای همیشه رفت نوشتم:
بوی شالی می دهد
آنجا که من
خواهرم را من دو دستی باختم
...
من نمی خواهم دگر آنجا که بود
سالیانی غرق بوی
شالیان سبز را
من تنفر دارم از این جاده ها
چون مرا از بین آنجا می برد.
(بیست و هشت آگست 2011)
۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سهشنبه
سنگسار
سنگ در کف
به سویت پرتاب می کنند
به جرم هیچ
نامت را از میان کتاب ها بر می دارند
اما،
تو
نام پاک شده ات را دوباره می نویسی
و برایت
در سنگسار نامفهوم است
تو بودی که سالها به جانش خریدی
و حال
فصل رهایی از سنگهای در کف است
به سویت پرتاب می کنند
به جرم هیچ
نامت را از میان کتاب ها بر می دارند
اما،
تو
نام پاک شده ات را دوباره می نویسی
و برایت
در سنگسار نامفهوم است
تو بودی که سالها به جانش خریدی
و حال
فصل رهایی از سنگهای در کف است
۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سهشنبه
به بهانه روز مادر
دیر زمانی است که به علت مصروفیت زیاد و یا هم تنبلی به وبلاگم سری نزده ام اما امروز به بهانه روز مادر با سروده ای از آقای بشیر رحیمی می خواهم بروزش کنم.
مادر
شکوفه ریز شده پلکهای من، مادر!
بپوش از تپش باغ، پیرهن، مادر!
بپوش پیرهن از هرم لاله، تا در من
به برگ و ساقه نشیند تب وطن، مادر!
بگیر دست علفهای نیمه جانی را
که خورده اند خط از لیست چمن، مادر!
بهار رد شد و موی سیاه تو نخ نخ
سفید می شود از غصه های من، مادر!
سفید می شودت موی و بی تو می میرم
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، مادر!
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، یا نه
یکی یکی-که جوان بینمت-بکن، مادر!
تو سایه ساری هستی که بی تو می میرم
در این عطشکده، در حجم خویشتن، مادر!
نگاه کن که چه سان آفتاب تابستان
فرو می آید بر فرق مرد وزن، مادر!
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، شاید
مرا به طفره گرفتی ز سوختن، مادر!
و گر نه مثل علف، خشکسالی ام کشته است
که ام به موی سفیدت کنی کفن، مادر!
روز مادر بر تمام مادران مبارک باد
مادر
شکوفه ریز شده پلکهای من، مادر!
بپوش از تپش باغ، پیرهن، مادر!
بپوش پیرهن از هرم لاله، تا در من
به برگ و ساقه نشیند تب وطن، مادر!
بگیر دست علفهای نیمه جانی را
که خورده اند خط از لیست چمن، مادر!
بهار رد شد و موی سیاه تو نخ نخ
سفید می شود از غصه های من، مادر!
سفید می شودت موی و بی تو می میرم
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، مادر!
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، یا نه
یکی یکی-که جوان بینمت-بکن، مادر!
تو سایه ساری هستی که بی تو می میرم
در این عطشکده، در حجم خویشتن، مادر!
نگاه کن که چه سان آفتاب تابستان
فرو می آید بر فرق مرد وزن، مادر!
بیا به خاطر من رنگ مو بزن، شاید
مرا به طفره گرفتی ز سوختن، مادر!
و گر نه مثل علف، خشکسالی ام کشته است
که ام به موی سفیدت کنی کفن، مادر!
روز مادر بر تمام مادران مبارک باد
۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه
پاگشای نور!
برخیز! با توام ای دلگشای نور
برخیز! تا رویم در راستای نور
ما این نبوده ایم از نسلهای شب
برخیز! تا شویم از بچه های نور
از ذره ذرۀ هر صبح در کنار
با هم بنا کنیم هفت آسمان نور
از خود جدا کنیم این هاله های نحس
شاید قرین شویم با همصدای نور
روزی رسد، دل خود فرش می کنیم
در جمع لاله ها، در پاگشای نور
برخیز! تا رویم در راستای نور
ما این نبوده ایم از نسلهای شب
برخیز! تا شویم از بچه های نور
از ذره ذرۀ هر صبح در کنار
با هم بنا کنیم هفت آسمان نور
از خود جدا کنیم این هاله های نحس
شاید قرین شویم با همصدای نور
روزی رسد، دل خود فرش می کنیم
در جمع لاله ها، در پاگشای نور
۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه
کمی هم آسمانی!
می روم آنسوی بیسو
تا کنم دل را تهی از
هر چه درد و غم بود او
دلی خواهم فقط نیکو
فقط پاک و
فقط خالی،
دلی خواهم فقط آبی!
تا کنم دل را تهی از
هر چه درد و غم بود او
دلی خواهم فقط نیکو
فقط پاک و
فقط خالی،
دلی خواهم فقط آبی!
۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه
یاد
غروب شد، دلم
در آن زمین دیشبی
کنار خواهرم،
برادرم...
نیامده ست با من او
آبها درختها و کوههاست
که بین ما نشسته اند
کاش دوباره صبح می شدو...
...
دلم کنار من و با من است.
در آن زمین دیشبی
کنار خواهرم،
برادرم...
نیامده ست با من او
آبها درختها و کوههاست
که بین ما نشسته اند
کاش دوباره صبح می شدو...
...
دلم کنار من و با من است.
۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
پرشور اما خالی و خاموش
این منم تا بیابانها،
خالی
تا به دریا،
پرشور
تا ابدیت،
خاموش.
خالی!
پرشور!
خاموش!
نعره می زند استخوانهای فرسوده فصل باد.
این
منم...!
۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه
شب
شب است و ماه دیگر نمی خواهد
بروی همگنان من
که از هر سو به او محتاج،
بتابد تا شوم خرم
من او را باز می خواهم
نمی خواهم بدون او
شود شامم سیه چون قیر
شب است و ماه را می خواهم
سپید و پاک
تنها در دل این شب سیاهی ها.
بروی همگنان من
که از هر سو به او محتاج،
بتابد تا شوم خرم
من او را باز می خواهم
نمی خواهم بدون او
شود شامم سیه چون قیر
شب است و ماه را می خواهم
سپید و پاک
تنها در دل این شب سیاهی ها.
اشتراک در:
پستها (Atom)